دنیای من تینا و معینا
دنیای من تینا و معینا
و من برای زندگی شما را بهانه می کنم...
تاريخ : جمعه 12 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : مرتبه

 

از خدا دیگر هیچ نمی خواهم،

دیگر هیچ آرزویی ندارم،

رویایم را میخواستم که به آن رسیدم،

دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم،

رویایی که همان دنیای من است

و تویی که همان دنیای منی... 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 29 دی 1394 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 198 مرتبه

موقع برگشتن از موزه پروانه ها تینا جونم پیشنهاد داد بریم کنار رودخونه 

اونجا کلی بازی کرد و حسابی بهش خوش گذشت



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 29 دی 1394 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 198 مرتبه


 

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 17 مرداد 1394 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 383 مرتبه

 

25 اردیبهشت 94 که مصادف با مبعث حضرت محمد (ص) بود رفتیم باغ گلها

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 12 مرداد 1394 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 321 مرتبه

امسال از دومین روز عید تینا ومعینا سرما خوردند و تا خوب خوب بشن شد هشتم عید و ما نتونستیم جایی بریم وخونه همه ی اقوام سر بزنیم 

قیافه ی تینا جونی وقتی مریضه وحوصله نداره:

دخترای گلم بعد از سرماخوردگی:

روز سیزده بدر رفتیم پارک نزدیک خونمون

تینا اجازه نمیداد ازشون عکس بگیرم این عکس رو هم یواشکی انداختم



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 239 مرتبه

 22 اسفند 93 ما اسباب کشی کردیم و رفتیم خونه جدیدمون که البته همه ی زحمتش افتاد گردن مامانی و با کمک خاله هام و مامانم خونه تا شب عید تمیز و مرتب شد ممنونیم ازتون امیدوارم بتونیم زحماتتون رو جبران کنیمniniweblog.com

تا یک ساعت قبل از سال تحویل من هنوز مشغول تمیز کاری بودمniniweblog.comکه البته تینا خانومم منو همراهی میکرد و بعد از چیدن سفره هفت سین بیست دقیقه قبل از سال تحویل خوابش بردniniweblog.com من باباحسین روبیدار کردم و نشستیم پای تلوزیون که معینا خانوم بیدار شدند و لحظه سال تحویل همراه ما بودند ولی تینا جونم از بس خسته شده بود بیدار نشد

اینم عکس سفره هفت سین که تینا جون زحمتش رو کشیدند

 

دخترای نازم اولین روز سال94



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 4 تير 1394 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 266 مرتبه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 25دی شناسنامه ی معینا رو گرفتیم

28 دی ناف دخملی افتاد

23 اسفند واکسن 2 ماهگی معینا

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 267 مرتبه

با وجود اصراربیش از حد من  برای اینکه روز تولد دخترام یکی باشه ولی خانوم دکتر قبول نکردند و گفتند زودتر از 22دی نمیتونم تاریخ بزنم ومنم قبول کردم چون ترسیدم خدایی نکرده بلایی سر دخترم بیاد به نظر من 24 ساعت زودتر بدنیا اومدن تاثیر خاصی روی بچه نمیذاشت ولی نظر خانوم دکتر این بود که بهتره این 24ساعت رو هم بچه توی شکم باشه

و بالاخره صبح روز 22 دی معینا خانوم بدنیا اومدند

صبح ساعت 5ونیم با عمه زهره و عزیز رفتیم بیمارستان و چون شب قبل تشکیل پرونده داده بودیم خیلی معطل نشدیم سریع رفتیم بخش  زنان رضایتنامه ها رو امضا کردیم و ساک لباس بهم دادن با عمه رفتیم من لباسامو عوض کردم وپرستار سرم بهم وصل کرد ده دقیقه نشستیم تا صدامون کردند برای اتاق عمل ولی اجازه ندادن بابا حسین بیاد فقط عمه اومد ساعت حدودا هفت ونیم بود که رفتم اتاق عمل داشتم به سوالای دکتر جواب میدادم که دیگه هیچی نفهمیدم و وقتی چشمامو باز کردم توی ریکاوری یودم حالم خیلی بد بود و درد خیلی شدیدی داشتم

چون تخت خالی نبود تا ساعت یازده و نیم ریکاوری بودم و معینا رو هم آوردند اونجا بهش شیر دادم

وقتی برای اولین بار دیدمش گفتم واااای این که تیناس  انگار نوزادی تینا رو میدیدم از بس شبیه بودند با این تفاوت که مژه های معینا بلند تر بود

خلاصه اینکه تفاوت سنی دخترام چهار سال و سیزده ساعت شد و هردو شون توی یه بیمارستان زیر نظر دکتر مقاره عابد بدنیا اومدند متخصص اطفال براشون دکتر اشتری بود حتی متخصص بیهوشی هم برای جفتشون یه دکتر بود

ومن توی همون اتاق و روی همون تختی که چهار سال پیش برای تینا بستری شده بودم برای معینا هم بستری شدم

 

عکسای معینا لحظه تولد

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 329 مرتبه

 

21 دی ماه  سال 93روز تولد تینا با سه سال قبل تفاوت داشت فرداش قرار بود تینا خواهر دار بشه و بخاطر شرایطی که داشتم نتونستم براش یه تولد درست وحسابی بگیرم

از صبح که بیدار شدم مشغول مرتب کردن خونه شدم تا ظهر وبعدش رفتیم خونه ی مامانی تا عصر اونجا بودیم وبرگشتیم شام رو آماده کردم و رفتیم بیمارستان برای تشکیل پرونده  وقتی برگشتیم ساعت 8 شب بود کنار یه شیرینی فروشی وایسادیم و برای تینا جونم کیک تولدخریدیم

تینا دو تا شمع خرید یکی 4 برای خودش ویه دونه 0 برای خواهرش ساعت  هشت و ربع رسیدیم خونه تینا گفت باید خونه رو هم تزیین کنیم خیلی سریع خونه رو براش تزیین کردم و یه جشن کوچیک سه نفری گرفتیم حسابی بهمون خوش گذشت بعدش هم شام خوردیم و آماده شدیم وسایلم رو جمع کردم یه کمی از کیک رو بردیم خونه آقاجون  و رفتیم خونه بابایی ساعت از ده هم گذشته بودو قرار شد شب اونجا بمونیم تا صبح که میخوایم بریم بیمارستان تینا جون اذیت نشه

عکسای تولد  دخترم

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 27 دی 1393 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 329 مرتبه

niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

 

 

niniweblog.com



موضوع :
تاريخ : شنبه 27 دی 1393 | نویسنده : مامان تیناو معینا
بازدید : 372 مرتبه

niniweblog.com



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
درباره وبلاگ

21 دی ماه 1389 ساعت بیست و سی دقیقه در بیمارستان سینای اصفهان دنیا صدای گریه ی کودکی را شنید که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است............................................... تینا در فارسی بمعنای کرشمه و ناز ودر لاتین بمعنای ثمره ی عشق...

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 5 نفر
بازديدهاي ديروز : 20 نفر
بازدید هفته قبل : 148 نفر
كل بازديدها : 99571 نفر
امکانات جانبی