دنیای من تینا و معینا

و من برای زندگی شما را بهانه می کنم...

 

از خدا دیگر هیچ نمی خواهم،

دیگر هیچ آرزویی ندارم،

رویایم را میخواستم که به آن رسیدم،

دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم،

رویایی که همان دنیای من است

و تویی که همان دنیای منی... 

نوروز 94

امسال از دومین روز عید تینا ومعینا سرما خوردند و تا خوب خوب بشن شد هشتم عید و ما نتونستیم جایی بریم وخونه همه ی اقوام سر بزنیم  قیافه ی تینا جونی وقتی مریضه وحوصله نداره: دخترای گلم بعد از سرماخوردگی: روز سیزده بدر رفتیم پارک نزدیک خونمون تینا اجازه نمیداد ازشون عکس بگیرم این عکس رو هم یواشکی انداختم ...
12 مرداد 1394

اولین روز سال

 22 اسفند 93 ما اسباب کشی کردیم و رفتیم خونه جدیدمون که البته همه ی زحمتش افتاد گردن مامانی و با کمک خاله هام و مامانم خونه تا شب عید تمیز و مرتب شد ممنونیم ازتون امیدوارم بتونیم زحماتتون رو جبران کنیم تا یک ساعت قبل از سال تحویل من هنوز مشغول تمیز کاری بودم که البته تینا خانومم منو همراهی میکرد و بعد از چیدن سفره هفت سین بیست دقیقه قبل از سال تحویل خوابش برد  من باباحسین روبیدار کردم و نشستیم پای تلوزیون که معینا خانوم بیدار شدند و لحظه سال تحویل همراه ما بودند ولی تینا جونم از بس خسته شده بود بیدار نشد اینم عکس سفره هفت سین که تینا جون زحمتش رو کشیدند   دخترای نازم اولین روز سال94 ...
7 مرداد 1394

22 دی بدنیا اومدن معینا

با وجود اصراربیش از حد من  برای اینکه روز تولد دخترام یکی باشه ولی خانوم دکتر قبول نکردند و گفتند زودتر از 22دی نمیتونم تاریخ بزنم ومنم قبول کردم چون ترسیدم خدایی نکرده بلایی سر دخترم بیاد به نظر من 24 ساعت زودتر بدنیا اومدن تاثیر خاصی روی بچه نمیذاشت ولی نظر خانوم دکتر این بود که بهتره این 24ساعت رو هم بچه توی شکم باشه و بالاخره صبح روز 22 دی معینا خانوم بدنیا اومدند صبح ساعت 5ونیم با عمه زهره و عزیز رفتیم بیمارستان و چون شب قبل تشکیل پرونده داده بودیم خیلی معطل نشدیم سریع رفتیم بخش  زنان رضایتنامه ها رو امضا کردیم و ساک لباس بهم دادن با عمه رفتیم من لباسامو عوض کردم وپرستار سرم بهم وصل کرد ده دقیقه ...
31 ارديبهشت 1394

21 دی تولد چهارسالگی تینا

  21 دی ماه  سال 93روز تولد تینا با سه سال قبل تفاوت داشت فرداش قرار بود تینا خواهر دار بشه و بخاطر شرایطی که داشتم نتونستم براش یه تولد درست وحسابی بگیرم از صبح که بیدار شدم مشغول مرتب کردن خونه شدم تا ظهر وبعدش رفتیم خونه ی مامانی تا عصر اونجا بودیم وبرگشتیم شام رو آماده کردم و رفتیم بیمارستان برای تشکیل پرونده  وقتی برگشتیم ساعت 8 شب بود کنار یه شیرینی فروشی وایسادیم و برای تینا جونم کیک تولدخریدیم تینا دو تا شمع خرید یکی 4 برای خودش ویه دونه 0 برای خواهرش ساعت  هشت و ربع رسیدیم خونه تینا گفت باید خونه رو هم تزیین کنیم خیلی سریع خونه رو براش تزیین کردم و یه جشن کوچیک سه نفری گرفتیم حسابی بهمون خوش گذشت بع...
13 ارديبهشت 1394